شهید محسن حججی
تولد محسن رایگان
🟠ماجرای جالب و شنیدنی تولد محسن آقای حججی در نجف آباد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
امروز می خوام براتون قصه یک قهرمان واقعی رو تعریف کنم، یک قهرمانی که بین ما زندگی می کرد و خیلی هم سن و سال نداشت، این جوری نبود که پیرمرد شده باشه، نه جوون بود، شاید از باباهای شما کوچیک تر هم بود، از طرف دیگه این قهرمان قصه ما از اون کسایی نبود که از همون بچگی شون خیلی آدم خوبی باشند، هیچ کار اشتباهی نکرده باشند. این قهرمان ما از اون کساییه که توی بچگی اش کلی شیطونی کرده و همه چیز رو بهم ریخته، اون زمانی هم که مدرسه رفت، این بچه آرومی نبود که یه کنار بشینه، اما یک ویژگی بسیار مهم داشته که به یه قهرمان بزرگ برای کشور عزیزمون ایران تبدیل شد . حالا بگید ببینم، آماده اید این قصه رو با هم بشنویم؟ پس برو که رفتیم.
- مامان محسن آقا
قصه از اونجایی شروع میشه که توی یه روز خیلی گرم تابستونی ، تو یه شهری نزدیک شهرهای اصفهان، توی شهر نجف آباد، یه خونه کوچولو بود که یک آقا پسر خیلی ناز به دنیا اومد، مامان این آقا پسر یک خانوم بسیار مومن بود، چرا این حرف رو می زنم؟ چون مامان این آقا پسر قصه ما، هیچ وقت نمازش رو به تاخیر نمی انداخت، از طرف دیگه توی اون دورانی که این بچه کوچولو داخل شکمش بود سه بار کامل قرآن رو خوند،قابل توجه مامان هایی که دوست دارن سرباز برای امام زمان (عج) تربیت کنند ...
اون دورانی که نی نی کوچولو توی شکم هست، مامان باید حواسش به کارهاش باشه، باید قرآن زیاد بخونه، غذاهایی که درست می کنه رو نذر اهل بیت کنه که هر روز غذای نذری بخوره، مامان قهرمان این قصه ما اینطور خانومی بود.
- عشق به حضرت زهرا(س)
خلاصه توی ۲۱تیرماه سال ۱۳۷۰ توی شهر نجف آباد، محسن کوچولوی قصه ما به دنیا اومد، مامان و بابای محسن وقتی این نی نی کوچولو رو دیدند، خیلی خوشحال شدند، با اینکه بچه های دیگه ای هم داشتند، دوتا بچه قبل از محسن داشتند؛ اما وقتی محسن به دنیا اومد و وارد خانواده شون شد، خیلی خیلی خوشحال شدند، آخه محسن چهره اش یه معصومیت و زیبایی خاصی داشت، حالا
مامان و بابای این محسن کوچولو تصمیم گرفتن تا این اسم بسیار زیبا رو روی پسرشون بگذارند.
بچه ها بگید ببینم می دونین که محسن اسم کیه؟ آفرین اسم اون پسر حضرت زهرا(س) که توی شکم شون به شهادت رسید، محسن همون پسر سوم امام علی(ع) و حضرت زهراست.
مامان این محسن کوچولوی قصه ما اینقدر که حضرت زهرا (س)رو دوست داشت، اینقدر امام علی (ع) رو دوست داشت، می خواست اسم پسر سوم شون یعنی محسن روی پسرش باشه برای همین، اسم نی نی کوچولوش رو محسن گذاشت.
- حرف گوش کن !!
خلاصه، محسن کوچولوی قصه ما خیلی خیلی بچه خوبی بود،حتی اون زمانی که داخل شکم مامانش بود هم اذیت نمی کرد، از این بچه هایی نبود که بخواد مامانش رو اذیت کنه. وقتی هم که به دنیا اومد خیلی بچه آروم و خوبی بود، اصلا این بچه از همون دوران کودکی اش یه آرامش خاصی داشت، البته بچه ی خوب، بچه ای نیست که فقط یه جا بشینه و پا نشه . نه!! بچه خوب بچه ای که وقتی هم بلند میشه و بازی می کنه و بدو بدو می کنه مامان و باباش رو ناراحت نکنه، محسن کوچولوی قصه ما این طوری بود، هیچ وقت مامان و باباش رو ناراحت نمی کرد شاید با آبجی هاش می دویدند، دنبال هم می کردند، توی سرو کله همه می زدند، باهم شوخی می کردند، گاهی اوقات روی هم آب می ریختند؛ اما وقتی که مامان و
باباشون می گفتن : بچه ها بشینین، به حرف شون گوش می دادند، بچه های مودبی بودند.
خلاصه بچه ها این محسن آقا، با اینکه خیلی بچه شری نبود، این جوری نبود که از
دیوار راست بالا بره ؛ اما چند باری توی بچگی هاش زمین خورد و بدنش زخمی شد. یک بار سرش شکست، یک بار زمین افتاد و یه شیشه کوچولو به ابروش خورد و ابروش شکست و .... ؛ اما خدا چون خیلی دوستش داشت، ازش مراقبت می کرد و نمی گذاشت که یه بلای خیلی بزرگی سرش بیاد چرا؟!!
چون خدا این محسن کوچولوی قصه ما رو، برای یک روزی نگه داشته بود، یک روزی که قرار بود محسن آقای قصه ما یک کار بسیار بزرگی انجام بده. درست مثل شما بچه ها که ان شاءالله قراره در آینده کارهای بسیار بزرگی انجام بدین ، قراره مامان و باباتون رو، روسفید کنید و کاری کنید همه به مامان باباتون بگن : آفرین !! عجب بچه ای تربیت کردید، درست مثل کاری که محسن آقا انجام داد .
ادامه قصه مون و ماجرای جالب و شنیدنی از بازی کردن ها و شیطنت های محسن آقا تو دوران کودکیش باشه برای قسمت بعد .....
کودکی محسن رایگان
🟠ماجرای بازیگوشی و شیطنت های محسن حججی در کودکی👦🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تولد و به دنیا اومدن محسن کوچولوی قصه مون رو گفتم ؛ اما این قسمت می خوام براتون یک کوچولو از بچگی های محسن بگم ، از اون دورانی که محسن هنوز بزرگ نشده بود و برای خودش مردی نشده بود.
- شیطنت و بازی گوشی
بچه ها محسن حججی از همون بچگی هاش با اینکه بچه ی خوب ، مودب و آرومی بود ولی خیلی خیلی بچه پر جنب و جوشی بود . محسن سه تا خواهر داشت یعنی خودش تک پسر بود و این قدر با خواهرهاش بازی می کرد که نگو، همیشه با هم دیگه شوخی داشتن مثلا : اگر یه نفرشون می خواست دستشویی یا حمام بره ، این ها یواشکی پشت در دستشویی و حمام می رفتند و برق رو خاموش می کردند و کلی با هم می خندیدند. البته یه چیز خیلی مهم بهتون بگم ، این شوخی کردن های محسن هیچ وقت باعث نمی شد خواهرهاش ناراحت بشن و دل شون بشکنه و گریه کنند . اون ها هم با محسن شوخی می کردن مثلا تابستونها که می شد بساط آب بازی فراهم بود. بچه ها توی حیاط خونه می رفتند و یه لیوان آب برمی داشتن و دنبال هم می کردن و روی همدیگه آب می ریختن و همدیگه رو خیس می کردند کلی می خندیدن و بازی می کردنند.
یه روز خواهرهای محسن نشسته بودن ، محسن یه انگشتر پلاستیکی دستش بود . جلو اومد و بهشون گفت : این انگشتر منو نگاه کنین .... خواهرهاش تا به این انگشتر نگاه کردن یک دفعه دیدن روی صورتشون آب ریخت تعجب کردن و گفتند : این آب از کجا بود؟!
محسن شروع کرد به خندیدن گفت : دوباره به انگشتر نگاه کنین تا بهتون بگم از کجا بود؟
خواهرهاش به انگشتر نگاه می کردن و به اون دست دیگه محسن نگاه می کردن؛ اما توی اون دسته دیگه اش هیچی نبود دوباره رو صورتشون آب ریخت .... خواهرهای محسن فهمیدن این قهرمان داستان ما ، یه انگشتر اسباب بازی خریده .زمان بچگی های ما هم بود. بچه ها، نمی دونم شماها دیدین یا نه ؟ یه انگشتری بود که پشتش یک ظرف آب بود و پمپ داشت . اون رو پر آب می کردیم توی دستت نگه می داشتی تا اون رو فشار می دادی از سوراخ هایی که روی انگشتر بود آب روی نفر جلوییت می ریخت .خواهرهای محسن ، وقتی دیدن محسن رفته همچین چیزی خریده. دست به یکی کردن و اون روز حسابی محسن رو خیس کردن ، محسن هم کلی خندید و با خواهرهاش بازی کرد .
- نماز اول وقت
بچه ها محسن توی همون سن کم ، با این که بچگی می کرد و می دوید و بازی و شوخی می کرد؛ اما از همان دوران کودکی نمازش رو شروع کرد. هیچ وقت نماز محسن ، قضا نمی شد . همیشه تا اذان می گفتن به همراه باباش یا مامانش مسجد محله می رفت و نماز می خوند. اگه هم یه روزی مسجدنمی رفت ، وضو می گرفت و توی خونه به همراه خواهرهاش نماز می خوند.
- مکبر مسجد
محسن آقا ، خیلی صدای قشنگی داشت و از همون بچگی توی هیئت های خونگی، برای بزرگترها ، زیارت عاشورا و حدیث کساء می خوند. اول جلسه محسن یه زیارت عاشورای خوشگل می خوند و بعد هم سخنران و مداح می اومد. محسن آقای، اینقدر استعداد داشت که کم کم پاش به مسجدم وا شد و اونجا هم برای مردم زیارت عاشورا می خوند و مکبر مسجد شده بود. بچه هایی که مسجد میرن و نماز جماعت می خونن می دونن مکبر چیه؟؟ مکبر همون کسیه که کنار امام جماعت می ایسته و کارهای امام جماعت رو اعلام میکنه مثلا میگه قیام، رکوع و سجود و ...
محسن ، مکبر مسجد شده بود و توی همون مسجد کلی دوست خوب و با معرفت و مهربون پیدا کرده بود. محسن آقای ، با اینکه یک سره با دوستهاش بازی می کرد و دنبال هم میک ردنند و می خندیدن .... البته همیشه هم این جوری نبود ، که بازی های محسن باعث شه دعواش نکنن. گاهی اوقات محسن ، تو خونه ی مامان بزرگش با دوستاش انقدر دنبال هم می کردن ، انقدر می دوییدن و گاهی اوقات یه چیزی رو می شکوندن و مامان بزرگ محسن با یه جارو می اومد به حسابشون می رسید . مامان بزرگش داد می زد و می گفت : ننه مگه نمی گم بشینین ، خستم کردید و ...... این محسن و دوست هاش هم که می دیدن مامان بزرگش با یه جارو اومده تا این ها رو بزنه پا به فرار می گذاشتند و از خونه بیرون می رفتن ....
- شاگرد اول
بچه ها ، محسن حججی با این که خیلی بچه پر انرژی بود و دائم بازی می کرد ، اما سعی می کرد همیشه درس هاش رو هم بخونه. خواهرهاش میگن : همیشه محسن از مدرسه که می اومد، دفتر کتابهاش رو باز می کرد و اول تکلیفش رو می نوشت بعد سراغ بازی هاش و کارهای خودش می رفت . اصلا محسن حججی اون زمان بچگی اش همیشه شاگرد اول بود یا اگر یه نفری پیدا می شد که از محسن بهتر درس می خوند نهایتا محسن شاگرد دوم می شد. هیچ وقت شاگرد تنبل نبود و هیچ وقت از این کسایی نبود که مشقاش رو ننویسه و درس هاش رو نخونه و نمره های کم بگیره . اون همیشه مشقاش رو مرتب می نوشت و درس هاش رو می خوند . تازه توی درس هاش به بقیه هم کمک می کرد مثلا : به خواهرهاش ریاضی یاد می داد ، به اونها چیزهایی که یاد نگرفتن رو یاد می داد. یکی دو تا از خواهرهاش از خودش بزرگ تر بودن یکی دو تا هم کوچیک تر از خودش بودن ...
خلاصه بچه ها محسن آقای قصه ما ، یکی از ویژگی ها و اخلاق های بسیار خوبی که داشت این بود که اصلا دنبال دعوا نبود با این که می تونست دعوا بکنه ولی هیچ وقت نمی خواست که کسی رو بزند و دعوا بکنه . حتی گاهی اوقات توی محله شون پیش می اومد که بعضی از بچه ها، مثلا: لات بازی در میآوردن و می خواستن بزن بزن کنن ولی محسن با اونها دعوا نمی کرد می گفت : من که با شما کاری ندارم، برید پی کارتون ، چرا می خواین همش دعوا بکنی ؟!
- عاشق امام حسین (ع)
بچه ها محسن آقای قصه ما، بیشتر وقت هاش رو به بازی می گذروند یا به درس و کتاب خوندن . بچه ها محسن ، از همون روزی که خوندن و نوشتن و یاد گرفت شروع به کتاب خوندن کرد، مثل بعضی از بچه ها نبود که سال به سال کتاب نمی خونن . او خیلی هم کتاب رو دوست داشت و گاهی اوقات هم اون کتاب هایی که قشنگ بود رو به دوست هاش ، خواهرهاش و خانواده اش معرفی می کرد و از همون بچگی ، عاشق یه نفر بود می دونین کی ؟؟ ! عاشق امام حسین (ع) بود.
پدر محسن آقا تعریف می کردنند و می گن : محسن همون روزی که تونست خوندن و نوشتن و یاد بگیره .اولین کتابی که برداشت بخونه کتاب مقتل امام حسین بود . یک کتاب در مورد جنگ روز عاشورا ....
اولین کتاب هایی که شروع کرد به خوندن ، این کتابها بود .خلاصه گذشت و گذشت .... تا اینکه محسن آقا دیگه کم کم نوجوون و جوون شد . محسن آقا ، توی سن جوونی تصمیم گرفت به همراه چند تا از دوستهاش بره دانشگاه بره که ادامه قصه و ماجرای دانشگاه و سربازی رفتن محسن آقا باشه برای قسمت بعد ....
رفاقت با شهدا رایگان
🟠ماجرای تغییر مسیر زندگی محسن توسط رفقای شهیدش
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی قصه هایی از دوران کودکی محسن حججی براتون تعریف کرده بودم. این قسمت می خوام از دوران نوجوانی و جوانی محسن آقا تعریف کنم.
بچه ها اگه یادتون باشه قسمت قبلی براتون تعریف کرده بودم که محسن آقا از همون دوران کودکی اش نمازهاش رو همیشه اول وقت می خوند ، عاشق امام حسین (ع) بود و روضه می رفت و برای امام حسین(ع) زیارت عاشورا می خوند و کلی کار می کرد .
- شبیه دوستهاش
محسن وقتی به سن نوجوونی که رسید چند تا از دوستهاش خیلی بچه های خوبی نبودند، خیلی مومن و مسجدی نبودند. محسن آقا هم یه کوچولو شبیه اونها شده بود، تیپ می زد، لباسهای خوشگل می پوشید، موهاش مدل دار می زد. مثل جوونهای اون روزها راه می رفت.
البته البته محسن آقای قصه ی ما هیچوقت پسر بدی نشد، از این پسرهایی که مزاحم دخترها بشه یا مردم رو اذیت کنه، نه، نه، .... اما تیپ های اون روزی می زد و یه کوچولو از هیئت و مسجد فاصله گرفته بود تا اینکه یک اتفاق مهم تو زندگی آقا محسن افتاد. چه اتفاقی؟ چی شد؟!
- آشنایی با شهید احمد کاظمی
محسن آقای قصه ی ما چند تا رفیق جدید پیدا کرد. اوایل جوونیش بود که با چند تا شهید آشنا شد، خصوصا یک شهید بزرگ اصفهانی، یک فرمانده بزرگ اصفهانی، حتما حدس می زنید چه کسی رو میگم!!محسن آقا با شهید احمد کاظمی آشنا شد. وای وای .... من نگم براتون ، شهید احمد کاظمی چه آدم بزرگی بود، ایشون یکی از دوستان صمیمی حاج قاسم سلیمانی بود، یکی از فرماندهان بزرگ جنگ بودند، یکی از اون کسایی بودند که خرمشهر رو فتح کردند، یکی از قهرمانهای بزرگ کشورمون بودن ...
محسن آقای حججی با شهدا آشنا شده بود، خصوصا فرمانده ی اصفهانی شون یعنی احمدآقای کاظمی، دیگه پای محسن به گلزار شهدای اصفهان باز شده بود و هر روز یا یک روز در میان از نجف آباد به اصفهان برای دیدار رفقهای شهیدش می رفت .
محسن حججی همون مواقع با یه موسسه فرهنگی آشنا شد، کدوم موسسه؟ کجا؟ با نشر شهید کاظمی آشنا و عضو اونجا شد جایی که کتابهای شهدا رو چاپ می کنند و درمورد زندگی شهدا تحقیق می کنند و کتاب چاپ می کنند.
- راهیان نور
ایام عید با بچه های اونجا ، راهیان نور می رفتند ، کسایی که راهیان نور رفتند می دونند که چه حال و هوایی داره، چقدر تو مسیر راهیان نور، آدم بهتر و بهتر میشه، آدم اخلاق های بدش رو کنار می گذاره و تصمیم های مهمی برای زندگیش می گیره.
محسن آقا هم با شهدا آشنا شده بود و رفاقتش با شهدا رو بیشتر از همه چی دوست داشت. سعی می کرد لباسایی بپوشه که رفیق های شهیدش دوست دارند و یه جوری حرف بزنه که دوستهای شهیدش دوست داشته باشند.
بچه ها شما می دونید که شهدا زنده اند، جسمشون اینجا نیست ولی ما رو می بینند و حواس شون به ما هست. شهدا صدای ما رو می شنوند و کار ما رو راه می ندازند، شهدا از همه زنده ترند. محسن حججی هم حسابی با شهدا آشنا شده بود و هر روز بهشون سر می زد و هر جا که می رفت از مزار شهدا می پرسید و می گفت : می خوام به رفیق هام سر بزنم . خلاصه بچه ها مسیر زندگی محسن حججی با شهدا تغییر کرده بود. اونقدر رفتارش تغییر کرده بود که رفیق های قدیمی وقتی می دیدنش می گفتند: محسن تو اینجوری نبودی بابا ، واسه ما تیریپ شهدایی برداشتی ...
محسن آقا می گفت: من تغییر نکردم، من سعی کردم مثل رفیق هام باشم و دوستهای قدیمیش رو با شهدا آشنا می کرد.
- کارهای فرهنگی
یکی از کارهای خیلی مهمی که انجام می داد این بودکه کتاب شهدایی که خونده بود رو به دوستهاش هدیه می داد و کلی از کتابها تعریف می کرد تا همه مشتاق بشن و کتاب شهدا رو بخونند .
محسن آقا ،دوران جوونیش خیلی کار فرهنگی انجام می داد و تلاش می کرد همه ی جوونها رو با شهدا آشنا کنه و کتاب زندگی شهدا رو به همه پیشنهاد بده تا همه بخونند. دوست داشت همه با قهرمانهای واقعی آشنا بشن . برای همین چند تا اتوبوس پر از دختر و پسرهای جوون رو به مناطق جنگی می بردند.
محسن حججی تلاش کرد تا جوون ها و نوجوون های اصفهانی و نجف آبادی رو با شهدا آشنا کنه تا اینکه مجبور شد به سربازی بره .محسن آقا وقتی فوق دیپلمش رو گرفت ، به سربازی رفت تا اونجا خدمت کنه و کار نظامی رو یاد بگیره .خب ادامه قصه محسن اقا و ماجرای سربازی رفتن و برگشتن محسن آقا و ازدواجش بمونه برای قسمت بعد ....
سربازی محسن رایگان
🟠ماجرای سربازی رفتن و اردو جهادی های محسن آقا 🚌
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای رفاقت محسن آقای حججی با شهدا رو تعریف کردم . براتون گفتم که محسن آقای حججی توی دوران نوجوونی اش با یه دوستهایی آشنا شده بود که خیلی بچه های خوبی نبودن نه اینکه خیلی هم بچه های بدی باشن ولی اونجوری بوی خدا نمی دادند . آخه دوستهای آدم ، باید بوی خدا بدن ، باید یه جوری باشن که وقتی می بینینی شون یاد خدا بیفتی؛ اما دوستهای محسن آقا خیلی اینجوری نبودن تا اینکه محسن آقای حججی با شهدا دوست شد با شهید احمد کاظمی و با شهدایی دوست شد که دیگه مسیر زندگیش تغییر کرد . محسن آقا هر روز کتاب می خوند. چه کتابای خوبی هم می خوند ؟! کتاب خاطرات زندگی شهدا رو می خوند و بعد هم این کتابهایی رو که دوست داشت به خانواده اش و فامیل هاشون معرفی می کرد.
- دوره ی دانشجویی
خلاصه بچه ها محسن آقا بعد از اینکه توی هنرستان رشته برق خوند. تصمیم گرفت دانشگاه بره و اون جا درس بخونه ؛ اما دانشگاه از خونه دور بود و توی یه شهر دیگه بود. برای همین محسن آقا به همراه یکی دو تا از دوستهاش مجبور بودن هر روزی که دانشگاه دارن کلی مسیر رو پیاده روی کنن و به زور سوار یه ماشینی بشن . البته اگه ماشینی می ایستاد .... ! و بعد هم برن دانشگاه و برگردن . بچه ها توی دانشگاه هم محسن آقا، رفاقتش با شهدا رو کنار نگذاشت . بعضی ها تا وقتی که دانشگاه نرفتن بچه های خوبی هستند؛ اما به محض اینکه پاشون به دانشگاه می رسه ، رفاقت شون رو با خدا و اهل بیت و شهدا کنار می گذارن؛ اما محسن آقا این طوری نبود.توی راهی که با ماشین می رفت بعضی اوقات راننده ها آهنگ هایی می گذاشتن و صدای آهنگ رو هم بلند می کردن . محسن آقا یواش بهشون تذکر می داد می گفت : دوست عزیزم، این آهنگی که گذاشتی مشکل داره، خدا دوست نداره ما این آهنگ رو گوش بدیم ، شهدا اگه بودن این آهنگ ها رو گوش نمی دادن .اون بنده های خدا ، بعضی هاشون گوش می دادن و صدای ضبط رو کم می کردن و بعضی هاشون گوش نمی دادن؛ اما محسن آقا وظیفه خودش رو که امر به معروف و نهی از منکر باشه انجام می داد.توی دانشگاه هم محسن آقا وقتی می دید ، پسرها ، دنبال دخترها می افتن و بهشون تیکه می ندازن ، جلو می رفت و بهشون می گفت : خجالت بکشین ... فکر کنین خواهر خودتونه ، دوست دارین یکی مزاحم خواهر خودتون بشه ، چرا مزاحم دختر مردم می شید ؟ و دخترها هم وقتی حجابشون رو رعایت نمی کردن محسن آقا، با یه زبان خیلی قشنگی بهشون تذکر می داد می گفت : خواهرم یک جوری تیپ بزن ، یه جوری لباس بپوش که تو روز قیامت شرمنده حضرت فاطمه ی زهرا (س) نشی ، اینجوری راه برو....
- می خوام سربازی برم !!
خلاصه بچه ها. محسن آقا ، یکی دو سالی دانشگاه درس خوند و فوق دیپلمش رو گرفت و بعد هم تصمیم گرفت به سربازی بره. معمولا بچه ها از سربازی فراریین . میگن هر جا بریم ولی سربازی نه .... ؛ اما محسن حججی گفت : شنیدم توی سربازی آدم مرد می شه برای همین می خوام سربازی برم و محسن آقای حججی رفت و خودش رو معرفی کرد و گفت : من می خوام سربازی بیام .سربازی محسن آقا ، توی اصفهان و نجف آباد و اون ورا نیفتاد . یه بار سمت شمال غرب کشور افتاد و یه بار دیگه هم جنوب کشور سمت دزفول افتاد . محسن آقا توی اون هوای گرم یک سال و خرده ای به کشورش خدمت کرد؛ اما بچه ها ، محسن توی سربازی هم از این هایی نبود که از مسئولیت فرار کنه. آخه توی سربازی پسرها دنبال اینن که فرار کنن و سر پست نرن؛ اما محسن آقا ، اینجوری نبود. تازه اگه می دید دوستهاش حوصله ندارن ، خسته اند یا مریضن و نمی تونن سر پست شون برن، محسن به جای اونها می رفت . محسن آقا، توی دوره سربازی با خودش کلی کتاب می برد علاوه بر اینکه خودش کتاب می خوند به بقیه هم کتاب می داد و از دوستهاش دعوت می کرد تا خاطرات زندگی شهدا رو بخونن . چقدر این محسن آقا کار فرهنگی قشنگی انجام می داد. خلاصه بعد از اینکه سربازی محسن آقا به پایان رسید. محسن آقا، سوار اتوبوس شد و به نجف آباد برگشت تا دوباره توی اون جایی که قبلا کار می کرد مشغول به کار بشه. اگه گفتین کجا ؟! آفرین .
- اردوی جهادی
محسن آقا توی انتشارات شهید کاظمی کار می کرد . البته محسن آقا کنار کار کتاب فروشی ، کارهای دیگه ای هم می کرد .گفتم که محسن آقا ، رشته برق و سیم کشی ساختمون خونده بود . او می رفت کار می کرد و پول درمی آورد از طرف دیگه با دوستهاش با همون بچه های موسسه هر چند وقت یه بار اردوی جهادی می رفتن. بچه ها می دونین اردوی جهادی چیه ؟! اردوی جهادی یعنی که یه عده ای به مناطق محروم برن و برای مردم خونه بسازن و به مردم محروم و فقیر کمک کنند. آقا محسن توی اردوی جهادی یکسره مداحی می خوند و بچه ها ، همین طوری که کار می کردن، می ایستادن سینه می زدند و باز دوباره شروع می کردنند کار کردن و بعد از اینکه کارشون تموم می شد ، با هم بازی می کردنند .بچه ها ، اردو جهادی خیلی خیلی خوش میگ ذره . با اینکه کلی کار می کنی؛ اما چون کار برای خداست ، خستگی از تنت بیرون میره.
- مصاحبه
یک بار که محسن آقای حججی اردوی جهادی رفته بود ، یکی از دوستهاش یه مستند درست می کرد و به محسن گیر داد که می خوام ازت فیلم بگیرم بیا مصاحبه کن. محسن می گفت: بابا بی خیال ماشو ، من نمی تونم مصاحبه کنم . برو از یکی دیگه مصاحبه بگیر .دوستش می گفت : نه ، بالا بری، پایین بیای، باید بیایی مصاحبه کنیم. بیا اینجا بشین مصاحبه کن .
بالاخره محسن آقای حججی قبول کرد و اومد و نشست و شروع کردن ازش فیلم گرفتن . محسن آقا اونجا توی فیلمش گفت: از شهر دوریم و به خدا نزدیکیم ولی اگه بتونیم همون تو شهر خودمون ، خدامون رو داشته باشیم فکر کنم بیشترین جهاد رو کرده باشیم . خلاصه بچه ها ، محسن آقای حججی، همین طوری کار می کرد. کتاب می فروخت و مردم رو با قهرمان های واقعی شون آشنا می کرد. تا این که یک روز توی یک نمایشگاه کتاب اتفاقی افتاد که مسیر زندگی محسن آقا تغییر کرد چه اتفاقی افتاد ؟ چی شد ؟! ادامه اش باشه برای قسمت بعد ......
بچه ها ،محسن آقا همیشه یک آرزوی خیلی بزرگ داشت هر جا که می رفت. هر کاری که می کرد به دوستش به خانواده اش می گفت : براش یه دعای بزرگ بکنن چه دعایی؟ چه آرزویی داشت ؟!
محسن آقا فقط یه چیز از خدا می خواست همیشه می گفت : خدایا عاقبت من رو ختم به شهادت کن .
ازدواج محسن رایگان
🟠ماجرای شنیدنی ازدواج محسن آقا و استخدام در سپاه پاسداران
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سربازی رفتن محسن آقا رو تعریف کردم و براتون گفتم که محسن آقا به دانشگاه رفت و درس خوند و بعدش هم سربازی رفت ، وقتی از سربازی برگشت ، مشغول کارهای فرهنگی شد . اردوی جهادی می رفت ، به مردم کتاب می فروخت و کتاب های زندگی شهدا رو بین مردم پخش می کرد . محسن آقای به همراه دوستهاش موقع اذان که می شد به مسجد می رفتن و بین دو تا نماز ، یک کتاب خوب رو به مردم نمازگزار معرفی می کردنند . محسن آقای حججی با این کارش باعث شده بود که خیلی ها با زندگی شهدا آشنا بشم .
- همراه و همسفر
محسن آقای حججی ، حدودا بیست سالش شده بود که دیگه تصمیم گرفت ازدواج کنه و یک همراه و همسفر برای مسیر زندگیش انتخاب کنه برای همین به خانواده و دوستانش سپرد که اگر یه دختر خوب با خانواده نجیب دیدین معرفی کنند تا ما به خواستگاری شون بریم ؛ اتفاقا ، محسن آقای حججی چند وقت بعد ، توی یکی از نمایشگاه هایی که داشتن ، متوجه شد یکی از همکارهای خانمشون که توی موسسه شهید کاظمی کار می کنه و اون هم مثل محسن کتاب معرفی می کنه و می فروشه ، خیلی دختر خانوم خوبین و محسن آقا احساس کرد که با این دختر خانوم خوشبخت می شه برای همین با پدر و مادرش صحبت کرد البته ، کلی خجالت کشید ؛ اما بالاخره حرف دلش رو به مامان و باباش گفت . پدر و مادر محسن آقا که این رو شنیدن بهش گفتن : تو مطمئنی که می خوای ازدواج کنی ؟!!! هنوز سن و سالی ندارید ؟ اما محسن آقا تصمیمش رو گرفته بود و می خواست برای مسیر بندگی خدا یک یار داشته باشه . برای همین محسن آقا و خانواده شون گل و شیرینی خریدن و به خواستگاری رفتن . خلاصه بچه ها، محسن آقای قصه ما چند جلسه با این خانم صحبت کرد تا اینکه تصمیم گرفتن با همدیگه ازدواج کنن. وای نمی دونین چقدر محسن آقا خوشحال بود. آخه محسن آقا ، همسفری برای راه زندگی اش پیدا کرده بود .
- آرزوی شهادت
محسن آقا ، چند بار با شهید کاظمی صحبت کرده بود . او بالای مزار شهید کاظمی می نشست و با ایشون صحبت و درد دل می کرد و از شهید کاظمی خواسته بود که یک دختر خانم خوب و مهربون و با خانواده ، سر راهش قرار بدن و حالا که محسن آقا تونسته بود ازدواج کنه خیلی خوشحال بود .همون روز اولی که ازدواج کردن به همراه خانمش پیش شهید کاظمی توی گلزار شهدای اصفهان رفتند تا از شهید کاظمی تشکر کنه . محسن آقا ، اون جا به خانمش گفت : من یک آرزوی خیلی بزرگ دارم . خانم محسن آقا گفت : چه آرزویی چه ؟! چه اتفاقی قراره بیفته ؟ محسن آقا گفت : من آرزوم اینکه به شهادت برسم. خانم محسن آقا که این رو شنید شروع کرد گریه کردن . آخه محسن آقا ، مرد خیلی خوب و مهربانی بود و اصلا نمی شد تصور کنی که محسن حججی توی این دنیا نباشه. همسر محسن آقا خیلی ناراحت شد؛ اما محسن آقا بهش گفت : این آرزومه ، من از قدیم دوست داشتم که شهید بشم .حالا هم از تو می خوام برام دعا کنی تا شهید بشم. خلاصه به نظر من خانم محسن آقا اون موقع متوجه نشد که این محسن آقای قصه ما چقدر عاشق شهادته !! چقدر دوست داره که تو آسمون ها بره ....
بالاخره محسن آقا، اون روز یه دعای شهادت از خانمش گرفت و یه کاری کرد که خانومش برای شهادتش دعا کنه ...
- عاشق مداح اصفهانی
خلاصه بچه ها، از اون روز به بعد محسن آقا مراسم ها رو تنهایی نمی رفت و به همراه خانمش هر چند روز یکبار اصفهان می اومدن و به گلزار شهدا می رفتن و برای شهدا فاتحه می خوندن و بعد سر مزار شهید کاظمی می رفتند . محسن آقای حججی عاشق یک مداح اصفهانی بود و دائم مداحی های سید رضا نریمانی رو گوش می داد و مداحی ها رو برای همه می خوند. حالا هم که محسن آقا داماد شده بود به همراه خانمش دوتایی در هیئت های سید رضا نریمانی شرکت می کردنند . محسن آقا ، خیلی مداحی های ایشون رو دوست داشت .....
♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪
دائم تو مسیرِ مزار شهدا موندم، وای رفتن رفقا دونهدونه و جاموندم، وای
حرفایِ زیادیه تو دل واموندهم، وای آقا واسه من راهِ چارهای پیدا کن، وای
این هقهق و اشکِ چشامو تماشا کن، وای تو قافلۀ شهدا منو هم جا کن، وای
♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪
محسن آقا ، شهر قم رو هم خیلی دوست داشت و سعی می کرد هر چند وقت یک بار به قم بیاد و به زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) بره و بعد هم به مسجد جمکران بره و اون جا نماز امام زمان (عج) رو بخونه. محسن آقا ،خیلی مقید بود که وقتی به مسجد جمکران میاد نماز مخصوص امام زمان (عج) رو بخونه . اون توی راه نجف آباد تا قم هم یکسره یا مداحی می گذاشت یا سخنرانی پخش می کرد. اصلا ماشینش یه هیئتی بود .
گاهی اوقات بعضی از دوست هاش می گفتن : محسن این هفته ، بیا با هم بریم قم ؛ اما محسن آقا توی راه انقدر مداحی و سخنرانی گوش می داد که اینها می گفتن : محسن خسته شدیم ، بابا بس کن یه آهنگی بگذار یه چیزی بگذار . محسن آقا می گفت : هیچی نگین، باید همین مداحی ها رو تا اونجا گوش بدین .
- پیشنهاد خوب
خلاصه که بچه ها محسن آقای قصه ما ، روز به روز رفاقتش با شهدا بیشتر و بیشتر شد و روز به روز محسن آقا روحش بزرگ تر و بزرگ تر می شد . تا این که یک روز خانم محسن آقا یه پیشنهاد خیلی خوب بهشون داد چه پیشنهادی ؟ چی گفت؟ !
خانم محسن آقا پیشنهاد داد گفت : محسن آقا ، اگر صلاح می دونی توی سپاه استخدام بشید. اینجوری هم یه کارمشخص دارین و هم می تونیم مثل شهدا به نظام و انقلاب خدمت کنید .
محسن آقا که این رو شنید گفت: فکر خوبیه ،اتفاقا شهید کاظمی هم پاسدار بودن .
برای همین محسن آقا پیگیر شد تا استخدام سپاه پاسداران انقلاب بشه؛ اما بعضی ها بودن می گفتند : محسن نکنی این کار رو ، سپاه چی داره مگه؟ حقوقش فکر می کنی چقدره ؟ از طرف دیگه توی کوچه و خیابون مردم بهت تیکه می اندازن نری سپاه ، اگه رفتی سپاه بدون که کلی سختی داره. بدون که به ازای حقوقی که بهت می دن قراره کلی سختی بکشی و با این دید توی سپاه برو ....... محسن آقا دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود و می خواست بره یک جایی تا بتونه به انقلاب خدمت کنه .
- دوره های نظامی
از طرف دیگه یه اتفاقاتی افتاده بود که به گوش محسن آقا رسید. چه اتفاق هایی ؟! محسن آقا شنیده بود توی سوریه جنگ شده و یک عده انسان وحشی ، بی رحم می خوان ، حرم حضرت زینب (س) رو خراب کنند . یه عده کسایی که با ایران و شیعیان و اهل بیت دشمنند . بهشون می گفتن : داعشی محسن آقا شنیده بود که ، این داعشی ها می خوان ، حرم عمه جانمون حضرت زینب (س) رو خراب کنند برای همین محسن آقا به خودش می گفت : من برم توی سپاه تا بتوانم بروم و با اون ها بجنگم. خلاصه محسن آقا ، کارهاش رو کرد و دوره هایی که لازم بود رو شرکت کرد و استخدام سپاه شد ؛ اما محسن آقا استخدام سپاه نشد که بخواد یه پولی و حقوقی بگیره و یه زندگی راحتی داشته باشه . نه نه نه نه محسن آقا یه هدف خیلی بزرگ داشت . محسن آقا سپاهی شده بود که به آرزوی قدیمیش برسه . کدوم آرزو ؟! همون آرزوی اصلی محسن آقا یعنی شهادت در راه خدا ...
قسمت بعدی قراره براتون ماجرای سوریه رفتن محسن آقا رو تعریف کنم ....
ثبت نام سوریه رایگان
🟠ماجرای تلاش های محسن آقای حججی برای رفتن به سوریه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای داماد شدن محسن آقا رو گفتم. براتون تعریف کردم که محسن آقا به شهید کاظمی توسل کرد و از ایشون خواست تا یک همسر خوب نصیبش بشه و شهید کاظمی هم یکی از همون خانم هایی که توی موسسه کار می کردند رو سر راه محسن آقا گذاشت و محسن آقا داماد شد. بعد هم محسن آقا به پیشنهاد خانمشون توی عضو سپاه شدند.
- مثل شهدا
محسن حججی قصه ما از اون لحظه ای که وارد سپاه شد دائم دنبال این بود که چطوری می تونه به اون آرزوی قدیمیش برسه. برای همین زندگی شهدا رو می خوند. می دید اونها چه کارهایی انجام دادند. مثلا متوجه شد که خیلی از شهدا هرروز زیارت عاشورا می خوندند، برای همین محسن آقا هم سعی می کرد هر روز زیارت عاشورا بخونه. یا متوجه شد همه شهدا نمازشون رو اول وقت می خوندند برای همین محسن آقا هم سعی کرد نمازش رو اول وقت توی مسجد بخونه.
حتی محسن آقا یه مدتی با دوستش قرار می گذاشت و نماز صبح هم به مسجد محل شون می رفتند و نماز می خوندند. بچه ها نماز صبحها شما پاشید ببینید چقدر سخته، حالا فکر کنید نماز صبح بخواید
به مسجد محله برید ؛ اما محسن آقای حججی، نه تنها نماز صبحها رو بلند می شد ، قبل از نماز صبح از خواب بیدار می شد و نماز شب می خوند. نماز شب، یک نمازی که تو نصفه های شب می خونند. خیلی از شهدا این نماز رو می خوندند. محسن آقا هم پا می شد و این نماز رو می خوند و با خدای خودش صحبت می کرد و گریه
می کرد و درد دل می کرد.
محسن آقا سعی می کرد هر هفته هیئت بره و توی همه ی مراسمات شرکت کنه و برای اهل بیت گریه کنه یا اگه جشنی هست و برای اهل بیت، شادی کنه. محسن آقا حسابی هیأتی شده بود و عاشق اهلبیت شده بود.
از طرف دیگه محسن آقا متوجه شده بود که اون شهدای بزرگ، اون کسانی که به مقامات بالایی رسیدند، مثل شهید کاظمی، همیشه مراقب بودند که از بیت المال استفاده زیادی نکنند. یعنی یه موقع اینطور نباشه که از اموال سپاه برای خودش استفاده کنه، از خودکار سپاه برای خودش استفاده کنه، از ماشین سپاه برای خودش استفاده کنه، محسن آقا خیلی خیلی مراقب بود،
از طرف دیگه محسن آقا متوجه شده بود راز شهادت اینکه خانوادت از تو راضی باشند، خانوادت ازدستت خوشحال باشند نه اینکه از تو ناراحت باشند. برای همین روز به روز سعی می کرد اخلاقش رو بهتر کنه و با خانمش مهربانتر از قبل باشه، احترام پدر و مادرش رو خیلی بیشتر از قبل داشته باشه .
محسن آقا هر راهی که برای رسیدن به شهادت بود رو می رفت و دنبالش می کرد و انجامش می داد.
- در شهادت باز شده ...
محسن آقا شنیده بود که در شهادت باز شده. یک میدان جنگ توی سوریه درست شده ، با کی!؟ با داعشی های بی رحم نامرد . بااون کسانی که دشمن اهل بیت هستند، دشمن حضرت زینب (س) هستند. محسن آقا متوجه شد داعشی ها می خوان به حرم حضرت زینب (س) اهانت کنند و این داعشی ها می خواند به عراق برن و حرم امام حسین (ع) رو هم خراب کنند .
بچه ها شاید شماها یادتون نیاد، من یادمه، خیلی دوران وحشتناکی بود. این داعشی ها روز به روز تعدادشون بیشتر می شد. هرروز یک فیلم وحشتناک از خودشون انتشار می دادند. هرروز یک عالمه انسان بی گناه رو با یک روشهای خیلی بدی می کشتند. اونقدر فیلم های داعشی ها ترسناک بود که بعضی ها شب توی
خواب کابوس داعشی ها رو می دیدند. خیلی ترسناک بود .
الان رو نبینید که داعشی ها رو حاج قاسم ما از بین برده. داعش اون زمان تعدادش خیلی زیاد شده بود . خیلی از مناطق سوریه و عراق رو هم گرفته بودند.
محسن آقای حججی خبر دار شد که از ایران هم یک عده ای عازم شدن تا به عراق و سوریه برن و با داعشی ها بجنگند. محسن که این رو فهمیده بود، دیگه بی قرار شده بود. دیگه نمی تونست تحمل کنه ، می گفت : منم باید برم، باید برم و با این داعشی ها بجنگم. باید برم و نگذارم حضرت زینب دو مرتبه اسیر بشه.
یکبار حضرت زینب زنده بودند که اسیر یک عده انسان بی رحم مثل داعشی ها شدند؛ اما این بار بچه شیعه ها اجازه نمی دن که حرم عمه جانشون حضرت زینب (س) بخواد آسیب ببینه.بچه ها این داعشی ها خیلی بی رحم بودند، یعنی اگر زبانم لال، زبانم لال دست شون به حرم حضرت زینب می رسید معلوم نبود که چه اهانتی به قبر حضرت زینب می کردند؛ اما بچه شیعه های ایران و افغانستان و پاکستان و عراق و سوریه نگذاشتند اتفاق بدی برای حرم عمه جانمون بیفته .
- مدافعان حرم
محسن آقای حججی، رگ غیرتش بالا زد گفت: من می روم و انتقام حضرت زینب رو از اونها می گیرم. اما سوریه رفتن به این راحتی ها نبود، خیلی ها دوست داشتن برند؛ اما به این راحتی ها نمی شد رفت ، خیلی سخت بود ، باید دوره های مخصوصی رو می گذروندی، باید اسمت رو شهدا انتخاب می کردند.
محسن آقا هم دائم سر مزار شهدا می رفت، دیگه اون روزها حال و هوای مزار شهدا یه حال و هوای دیگه ای بود .
داشتند کم کم شهدای مدافع حرم رو توی ایران می آوردند ، بعضی ها بودند که توی غریبی ، توی گمنامی به سوریه می رفتند و با داعشی ها می جنگند، شهید می شدند و توی گمنامی در ایران دفن شون می کردند. بعضی از دوستان محسن آقا رفتند و محسن دیگه بی تاب شده بود، دیگه طاقت نداشت، شب و روز گریه می کرد، به حضرت زینب (س) توسل می کرد و می گفت : خانوم ،یه جوری جور کنید منم برم . سر مزار شهید کاظمی می گفت : حاج احمد ، کار من رو جور کن برم، من دیگه نمی تونم تحمل کنم ، من باید برم.
- مشکل بزرگ
اما یک مشکلی وجود داشت . چه مشکلی ؟!! اونهم این بود که خانواده محسن آقا خیلی راضی نبودند. خانم محسن آقا دلش نمی اومد که محسن آقا بره ، چون با خودشون می گفتند: اگه محسن آقا بره و شهید شه من چیکار کنم؟
اما محسن آقا بی تاب شده بود و دوست داشت به سوریه بره ، همه کار می کرد، تا می شنید یه جا ثبت نام دارند فورا همه مدارکش رو می برد و اونجا ثبت نام می کرد. اما بچه ها سوریه رفتن به این راحتی ها نبود. باید شهدا انتخابت می کردند ؛ ولی دیگه محسن آقا هرجوری بود می خواست بره، کارهاش رو کرد، کلی توسل کرد. توی هیأت گریه می کرد، توی روضه ها گریه می کرد و از اهل بیت می خواست تا اجازه بدن به سوریه برن.
چند وقتی گذشت تا اینکه بالاخره اسم محسن آقا هم دراومد. شهدا محسن آقا رو هم انتخاب کردند تا به سوریه بره . محسن آقا به خانمش گفت و رضایت خانمش رو گرفت ، البته که خانم محسن آقا دائم گریه می کردٍ، آخه نمی دونید چقدر محسن آقای حججی مرد خوبی بود ، چه قدر انسان مهربانی بود؛ اما خانم محسن آقا وقتی می دید که چقدر محسن آقای حججی آرزوی پرواز داره جلوش رو نگرفت.
محسن آقا به هیچ کس جز خانمش چیزی نگفت ، حتی به پدر و مادرش هم اونطوری نگفت. به همه گفتند که محسن آقا رفته یه ماموریت ۴۰ روزه سمت تهران. آخه محسن آقا می دونست اگه به مادرش بگه ایشون کلی ناراحت میشه و غصه می خوره، کلی گریه می کنه و بعیده مامانش راضی بشه.
از طرف دیگه می دونست ته ته دل مامانش راضی که بره و تو راه خدا به شهادت برسه. برای همین محسن آقا وسایلش رو بست. اون کوله پشتیش رو آماده کرد ، از خانمش خداحافظی کرد که بره، و در همون موقع متوجه یک خبر بسیار بسیار زیبا شد. چه خبری؟ چه اتفاقی افتاد؟ ادامه اش باشه برای قسمت بعد . ...
جنگ سوریه رایگان
🟠ماجرای سفر محسن آقا به سوریه و جنگیدن با داعش🥷
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پاسدار شدن محسن آقا و پیگری هاش برای رفتن به سوریه رو گفتم. براتون تعریف کردم که محسن آقای حججی وقتی دید داعش بی رحم و سنگ دل ، دارن به طرف حرم عمه جانمون حضرت زینب میان، تصمیم گرفت به سوریه بره و با داعشی ها بجنگه، بره و جلو اون نامردها رو بگیره؛ اما خانم محسن آقا راضی نمی شد، ولی وقتی دید که اوضاع سوریه چقدر بهم ریخته است و از طرف دیگه هم محسن آقا چقدر آرزو پرواز و شهادت داره، رضایت داد تا محسن آقا به طرف سوریه بره .
بچه ها اون آخرین ساعت ها که دیگه محسن آقا داشت آماده می شد به سوریه بره، خانم محسن آقا یک خبر خیلی قشنگ به محسن آقا داد. چه خبری؟ چی شده بود؟
- خبر خوش
آها، محسن آقا قصه ما داشت بابا می شد. خانم محسن آقا این خبر قشنگ رو به محسن آقا دا د؛ اما محسن حججی دیگه می خواست بره تا به آرزوش برسه با اینکه خیلی بچه اش رو دوست داشت اما نمی تونست بشینه و تماشا کنه که یک عده به طرف حرم حضرت زینب(س) بیان .
محسن آقای حججی از خانمش خداحافظی کرد، وسایلش رو بست و به تهران رفت و از اونجا سوار هواپیما شد و به طرف سوریه حرکت کرد .
- زیارت عمه ی سادات
وای! وای بچه توی سوریه چه اوضاعی بود. شهر خراب خراب شده بود. داعشی ها تا نزدیکی های حرم حضرت زینب (س) اومده بودند. ای وای، ای وای، خیلی از مردم سوریه به شهادت رسیده بودند. خیلی ها هم فرار کرده بودند و از کشورشون به کشورهای اروپایی رفته بودند،
محسن آقای حججی که این اوضاع رو می دید نمی دونست چی کار کنه. خیلی غصه داشت؛ اما مدافع های حرم اون زمان تا از راه می رسیدند اول به زیارت حرم حضرت زینب (س)در منطقه زینبیه ، دختر امیرالمومنین (ع) می بردن . محسن آقا هم برای اولین بار در زندگیش به زیارت دختر امیرالمومنین(ع) و حضرت زهرا (س) یعنی خانم زینب کبری(س) رفت ....
محسن حججی اونجا توی حرم کلی با حضرت زینب صحبت و دردل کرد. از حضرت زینب خواست تا شهادتش رو امضأ کنه، تا قبول کنند که محسن در راه خدا به شهادت برسه و بعد از اینکه زیارت محسن آقا و دوستهاش به پایان رسید، هرکدوم رو به یک منطقه ای فرستادند. یک منطقه ای که درگیری با داعشی ها بود .
- حمایت از داعش
بچه ها، داعشی ها اون زمان تا نزدیکی های حرم حضرت زینب اومده بودند و تعدادشون روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. آمریکا و اسرائیل حسابی از داعش حمایت می کردند. کلی پول و اسلحه می دادند وبه داعشی ها یاد می دادند که چه جوری بجنگند، به داعشی ها نقشه های هوایی می دادند یعنی می گفتند که نیروهای دشمن کجا هستند.
از طرف دیگه داعشی ها با خودشون فکر می کردند که کار درستی انجام می دن و سرباز های واقعی اسلام هستند. فکر می کردند اگر یه انسان بی گناه رو بکشند پیامبر خوشحال میشه. آخه من نمی دونم عقل تو کله شون نبود؟ من دیگه چی بگم ..... ، با خودشون این جوری فکر می کردند. برای همین داعشی ها خیلی نترس تر از گروه های دیگه بودند. سرباز های آمریکایی تا بوی مرگ رو می فهمیدند در می رفتند؛ اما داعشی ها دنبال مرگ بودند، عاشق شهادت بودند. مثل نیروهای ما بودند، اوناها هم فکر می کردند اگه کشته بشن، شهیدند. باورتون میشه؟
آمریکا و اسرائیل این بار خودشون توی میدون نیومدند ، این بار یه عده بچه مسلمون رو فریب دادند و اینها رو جلو انداختند.
- جنک با داعش
حالا محسن حججی و دوستهاش و فرمانده شون حاج قاسم سلیمانی باید با این داعشی ها می جنگیدند. خیلی اوضاع سخت بود. محسن آقای حججی اونجا یاد گرفته بود که راننده تانک بشه. پشت تانک می نشت و با تانک به طرف داعشی ها می رفت به همراه نیروهاشون به داعشی ها حمله می کردن.
داعشی ها هم که می دیدند نیروهای ایرانی دارند میان ، بعضی هاشون حسابی می ترسیدند. آخه ایرانی ها از قدیم و ندیم معروفند به شجاعت، فداکاری. نیروهای ایرانی اصلأ یک چیز دیگه بودند.
محسن حججی و دوستهاش به داعشی ها حمله می کردند ، تیر و بمب می زدند و کلی از داعشی ها رو به جهنم می فرستادن و بعد هم توی عملیات پیروز می شدند و به طرف سنگرهای خودشون برمی گشتند . محسن آقای حججی بعد از هر عملیاتی کلی غصه می خورد. می دونید چرا؟ چون به آرزوش نرسیده بود. محسن می خواست شهید بشه و پرواز کنه تو آسمون ها بره، به سمت بهشت بره ؛ اما هنوز خدا می خواست که محسن حججی زنده بمونه.
- انفجار بزرگ
یک روز محسن حججی و دوستهاش سوار ماشین ها و تانکها شدند و به طرف داعشی ها رفتند و بهشون حمله کردند . داعشی ها که این بار پیش بینی کرده بودند شروع کردند به تیراندازی. یک جنگ جانانه شد. مدافعان حرم حضرت زینب تیراندازی می کردند، داعشی ها تیراندازی می کردند.
محسن حججی هم سوار تانک بود و به سمت داعشی ها بمب پرت می کرد ، داعشی ها هم با گلوله ها و نارنجک های که داشتند به تانک محسن حججی حمله می کردند. توی این حمله ها یکی از داعش ها ،آرپیچی برداشت و به طرف تانکی که محسن داخلش بود پرتاب کرد. اون آرپیجی به نزدیکی تانک خورد ، یک انفجار بزرگ شد. محسن حججی دستش رو گرفت جلوی صورتش که از شدت آتیش
پوست دستش سوخت و گوش راست محسن شنواییش رو از دست داد؛ اما اونجا هم محسن به شهادت نرسید و به همراه یاراش به عقب برگشتند. البته بعد از اینکه کلی از داعشی ها رو از بین بردند. محسن آقای حججی، دیگه باید کم کم آماده می شد به کشور خودش یعنی ایران برگرده. محسن خیلی دمغ بود، خیلی دلش گرفته بود، آخه باز هم به شهادت نرسیده بود. محسن کوله بارش رو بست، وسایلش رو آماده کرد و به همراه چند نفر دیگه سوار هواپیما شدند. بعد از چهل و پنج روز که توی سوریه بودند و با داعشی ها جنگیدند، به طرف کشور خودمون ایران برگشتند و محسن آقا از تهران به طرف شهر خودش یعنی نجف آباد برگشت . خانواده اش خبردار شده بودند و همگی به استقبال این قهرمان اومده بودن؛ اما محسن حججی دلش گرفته بود و حالش خوب نبود، به آرزوش نرسیده بود. به اون چیزی که می خواست نرسیده بود. از طرف دیگه گوشش ناشنوا شده بود.
محسن حججی جانباز شده بود و احتمالش خیلی کم بود که دوباره به سوریه ببرنش .
اما در آینده اتفاقاتی افتاد که ادامه اش باشه برای بعد ....
بازگشت از نبرد رایگان
🟠ماجرای بازگشت محسن آقا از کشور سوریه و فرزند دار شدن👶🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای رفتن محسن آقای حججی به کشور سوریه و جنگیدنش با داعشی ها رو تعریف کردم که محسن آقای قصه ما کلی تلاش کرد تا بتونه به سوریه بره و از حرم عمه جانمون حضرت زینب (س) دفاع کنه آخر سر هم و راننده تانک شد.
- استقبال از محسن
بعد از چهل و پنج روز محسن آقا بالاخره به ایران برگشت . خانواده محسن آقا که شنیده بودن محسن آقای حججی داره میاد همگی به استقبالش رفتن و در خونه رو آب و جارو کردن ، یک بنر بزرگ زدن که روی اون بازگشت مدافع حرم محسن حججی رو تبریک می گیم . پدر خانم محسن یک گوسفند بزرگ گرفت تا جلوی پاش قربانی کنن؛ اما محسن آقا که خبردار شد ، قراره این تشریفات رو درست کنن به خانمش زنگ زد و گفت : خانم همین الان بگو این کارها رو نکنن و اون بنر رو بردارن والله من خونه نمیام.. خانم محسن آقا هم که می دونست ایشون نمی خواد معروف بشه و دنبال گمنامیه و دنبال اینکه بقیه نشناسنش برای همین از پدرشون خواستن که بنر رو بردارند و پدر خانمش گفت : باشه بنر رو برمی دارم ولی گوسفند رو که خریدم باید قربونی کنم .
- جانبازی
خلاصه بچه ها محسن آقای حججی به خونه و زندگیش برگشت. خانواده محسن آقا دیگه مثل یه قهرمان بهش نگاه می کردن .یک قهرمانی که رفته بود و از حرم حضرت زینب (س) دفاع کرده بود ؛ اما بچه ها برای محسن آقا توی اون چهل و پنج روزی که با داعش ها جنگیده بودیه سری مشکلاتی پیش اومده بود مثلا : بعضی از قسمت های بدن محسن آقا توی اون آتیش ها سوخته بود ، دست ایشون موهاش سوخته بود . از طرف دیگه به خاطر که خیلی صدای انفجار رو از نزدیک شنیده بود گوش راستش ناشنوا شده بود و دیگه با گوش راستش صدایی رو نمی شنید و گوش چپش هم خیلی خوب نمی شنید برای همین وقتی خانواده بهش می گفتن : محسن حالت چطوره ؟ محسن آقا می گفت: منم دلم براتون تنگ شده بود خیلی جاتون خالی بود. خانواده فهمیدن که محسن آقا خیلی خیلی خوب نمی شنوه .
- پول گرفتین !!
خلاصه بچه ها دیگه بعد ازاینکه محسن آقای قصه ما از سوریه برگشت یک محسن حججی دیگه شد. اصلا محسن حججی و باید قبل از سوریه رفتن و بعد از سوریه رفتن دو تا آدم جدا حساب کنیم . محسن آقا خیلی مقید به دستورات دین شده بود و سعی می کرد کوچیک ترین کار اشتباهی انجام نده . چرا ؟؟؟ چون می خواست به شهادت برسه چون دنبال اون آرزوی قدیمی خودش بود ؛ اما بچه ها شاید شماها یادتون نیاد ، من قشنگ یادم هست اون زمان به مدافع های حرم بعضی ها حرفهای بدی می زدن . چی می گفتن ؟مثلا می گفتن : شما کلی پول گرفتین و اونجا رفتین . چند صد میلیون پول گرفت اما این جوری نبود .. .
مدافعان حرم ما فقط به عشق حضرت زینب(س) می رفتند یه قرون بهشون پول نمی دادن از طرف دیگه بعضی ها به خانواده مدافعان حرم تیکه می انداختن ، کنایه می انداختن و می گفتن : چقدر پول گرفتین بچه تون رو فرستادین بره بمیره خجالتم نمی کشین ... وای وای وای بچه ها نمی دونید اون زمان این حرف ها رو که می زدن چقدر دل خانواده مدافعان حرم می شکست . خصوصا اگه کسی عزیزش رو از دست داده بود. یه لحظه با خودتون فکر کنین مثلا باباتون یا داداش تون، تو میدون جنگ رفته و شهید شده ، اون وقت یه عده ای به جای که بهت تسلیت بگن ، بهت برگردم بگن تو این رو فرستادی تا پول گیرت بیاد ... خیلی این حرف آدم رو ناراحت می کنه. از طرف دیگه دشمن های ایران ، اسلام و انقلاب هم شون از این حرف ها می زدن و شبکه های مجازی و ماهواره ای شون از این حرف ها می زدن و باعث شده بودن توی کشورمون ایران بعضی ها به مدافع های حرم به چشم بدی نگاه کنند . فکر کنن این مدافع های حرم آدم های پول پرستن و دنبال پول هستند ؛ اما محسن آقای حججی که این ها رو می شنید خیلی ناراحت می شد نه برای خودش می گفت : من یک قرون نگرفتم ؛ اما ناراحت می شم از اینکه نسبت به شهدای مدافع حرم بعضی ازمردم بی احترامی می کنندالبته این رو هم بگم مردم ایران همیشه نسبت به قهرمان هاشون وفادارن؛ اما بعضی ها اشتباه می کردن ، گول خورده بودن نمی دونستن و یه حرفی می زدن .
- شهادت تاثیرگذار
بچه ها اون زمان سال های 93 ، 94، 95 وقتی بدن شهدای مدافع حرم رو می اوردن ، خیلی اوقات جرات نمی کردن یه تشییع جنازه بزرگ راه بندازن . مخفیانه با همون فامیل هایی که داشتن اونها رو توی مزار شهدا دفن می کردن . محسن آقای حججی که این اتفاق ها رو می دید خیلی ناراحت می شد و با خودش می گفت : این همه جوون ها دارن می رن برای حضرت زینب (س) جونشون رو وسط می گذارن و شهید می شن. اون وقت یه عده ای داخل کشورمون این حرف های زشت رو بهشون می زنن. اونجا بود که محسن آقای حججی یک آرزو کرد ،آرزو کرد که خدایا مرگ من رو جوری قرار بده ، شهادت من رو طوری قرار بده که تاثیرگذار باشه که باعث بشه خیلی ها از این اشتباه شون بیرون بیان و متوجه بشن که چه حرف های اشتباهی زدن و چقدر دل خانواده مدافعان حرم رو شکوندن ....بچه ها محسن آقا اون ایام وقتی هیئت می رفت ، موقع روضه بلند بلند گریه می کرد و از امام حسین (ع)می خواست شهید بشه؛ اما نه یک شهادت عادی . محسن آقا .....وقتی روضه های حضرت علی اکبر(ع) رو می خوندن از امام حسین(ع) می خواست که مثل پسر امام حسین (ع) ارباً ارباً بشه و شهید بشه.وقتی روضه های حضرت زهرا(س) رو می خوندن باز هم می خواست که مثل حضرت زهرا (س)شهید بشه . وقتی که روضه خود امام حسین (ع)رو می خوندن محسن آقا آرزو می کرد که مثل خود امام حسین (ع)سر از بدنش جدا کنن و شهید بشه. بچه ها شاید از نظر ماها غیر عادی باشه شاید با خودمون بگیم چرا محسن حججی همچین آرزویی می کرد؟؟؟ ؛اما محسن می دونست که هر چقدر بیشتر به اهل بیت شبیه بشه حتی توی نوع شهادت ، توی اون دنیا بهشون نزدیک تره . محسن می دونست که امام حسین (ع) نوکراش رو اون دنیا تنها نمی گذارن و می دونست که اگر مثل امام حسین (ع)شهید بشه احتمال خیلی زیاد خود امام حسین(ع) به استقبالش میاد و خود امام حسین(ع) محسن حججی و توی بغلشون می گیرن .
- بابا محسن
محسن حججی نذر کرد چهل بار شب جمعه جمکران بره و نماز امام زمان (عج)رو بخونه تا به حاجتش برسه . حاجت محسن چی بود ؟؟؟این بود که یک بار دیگه سوری بره. محسن حججی دیگه فقط شهادت می خواست هیچ دعای دیگه ای نمی کرد از طرف دیگه یه اتفاق خیلی قشنگ برای زندگی محسن آقا افتاده بود. چه اتفاقی ؟؟محسن آقای قصه ما بابا شده بود خدا یه پسر کوچولوی خیلی ناز به اسم علی آقا به محسن بخشیده بود و محسن آقا خیلی علی رو دوست داشت و دائم باهاش بازی و شوخی می کرد . علی رو پارک می برد و دائما با هم دیگه دوست بودن و بازی می کردن ؛ اما محسن آقای حججی با اینکه خیلی پسرش رو دوست داشت ولی حضرت زینب (س) رو و اهل بیت و باز هم بیشتر دوست داشت. برای همین از اون آرزوی قدیمیش دست برنداشته بود و اینقدر از اهل بیت توی هیئت ها و روضه ها گریه کرد ، شبهای جمعه جمکران رفت و نماز خوند تا آخر سر به حاجتش رسید......
پیش به سوی شهادت رایگان
🟠ماجرای سفر محسن آقا به مشهد و اعزام دوباره به سوریه✈️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بازگشت محسن آقا از جنگ سوریه رو گفتم و براتون تعریف کردم که محسن آقای حججی چقدر ناراحت بود و چه مشکلاتی براش پیش اومده بود و چه اتفاق قشنگی برای زندگیش افتاده بود. محسن آقای ، بابا شده بود و خدا یک پسر قشنگ و مهربون به اسم علی آقا بهش بخشیده بود.
- چرا شهید نشدم ؟!
محسن آقا از اون لحظه ای که از سوریه برگشته بود ،یک لحظه هم از حال و هوای جنگ سوریه بیرون نیومده بود. محسن آقا یادش می اومد که دوستانش کنارش روی زمین افتادن و شهید شدند و روحشون به طرف بهشت رفت. محسن آقا یادش می اومد اون لحظاتی که با داعشی ها مشغول جنگ بود،خاطراتش یادش می اومد و حسرت می خورد و دائم با خودش می گفت: آخه چرا من لیاقت
شهادت نداشتم؟! علتش چی بود؟! اون همه تیر اومد ، اون همه بمب ترکید! اما من شهید نشدم !!
محسن آقا دائم با خودش فکر می کرد. یکی از علت هایی که به ذهنش رسید این بود که مادرش راضی راضی نشده بود، برای همین محسن آقا سعی کرد توی اون مدتی که توی ایران هست به پدر و مادرش خیلی خدمت کنه. از طرف دیگه محسن آقا با خودش می گفت: علت اینکه من شهید نشدم این بود که لباس سپاه تنم بود، لباس بیت المال. من این دفعه با پول خودم لباس می خرم. نمی خوام لباس بیت المال ،تن من باشه .
- امضای شهادت
خلاصه بچه ها، محسن آقا دائم فکر می کرد علت اینکه شهید نشده چیه تا اینکه فهمید امضای شهادت ایرانی ها از قدیم الایام به دست سلطان ایرانه. محسن آقا فهمید که امام رضا علیه السلام باید شهادتش رو امضا کنند. برای همین چند تا بلیط خرید. دو تا برای خانمش و پسرش و چند تا دیگه هم برای مامان و بابای خودش و مامان و بابای همسرش. محسن آقا همگی شون رو به سفر مشهد دعوت کرد. وای بچه ها نمی دونید محسن آقا تو مشهد چه حال و هوایی داشت. وارد حرم امام رضا شد و شروع کرد به گریه کردن و با آقای خودش درد و دل کردن، گریه می کرد و نماز می خوند و همین جور با امام رضا صحبت می کرد. این بین گاهی اوقات می اومد هتل یه غذایی می خورد و دوباره حرم می رفت.
اون موقع تابستون بود و هوا گرم ، ولی نمی دونید محسن آقا چه حال و هوایی توی حرم امام رضا (ع) داشت. محسن آقا توی اون کتاب خاطرات شهدا خونده بود که شهدا هر وقت می خواستند شهادت شون امضا بشه یه سفر به مشهد ،پیش امام رضا می رفتند و شهادت شون رو از دست امام رضا می گرفتند.
برای همین محسن آقای حججی توی اون سفر حسابی از امام رضا خواهش و التماس کرد، تقاضا کرد تا امام رضا شهادت رو بهش هدیه بدند.
- رضایت
بعد از ۵ و ۶ روز که محسن آقا و خانواده شون توی مشهد بودند و به زیارت امام رضا رفتند، بالاخره به شهر خودشون یعنی نجف آباد برگشتند؛ اما این بار محسن آقا یه فرق بزرگ داشت. چی شده بود؟
قرار بود دوباره چند نفر رو به سوریه اعزام کنند. محسن آقا که این رو شنید گل از گلش شکفت. نمی دونید بچه ها چه جوری رفت و ثبت نام کرد. البته به این راحتی ها هم نبود. به محسن آقا می گفتند : باید همسر و مادرت رضایت داشته باشند تا ما تو رو ببریم.محسن آقا هم همون جا گوشی اش رو درآورد و با خانمش تماس گرفت و خانمش اعلام کرد که من راضیم. بعد هم با مامانش تماس گرفت و مامان محسن آقا
هم اعلام کردند که من هم راضی ام.
- خداحافظی آخر
خلاصه بچه ها بعد از این، محسن آقای حججی با خوشحالی به خونه اومد ، کوله بارش رو بست و با خانمش خداحافظی کرد و با همدیگه به خونه مامان و بابای محسن آقا رفتند.
بچه ها، محسن آقای قصه ما اون شب آخری که به خونه ی مامان و باباش رفته بود ، خم شده و پای مامان و باباش رو بوس کرد. بعد از اون هم بلند شد و مامان و باباش رو بغل گرفت و بعد هم با خواهرهاش خداحافظی کرد و بعد از این هم ، همگی به طرف ترمیناا راه افتادند. چرا؟ چون محسن آقا باید سوار اتوبوس می شدند و به تهران می رفت و بعد از اونجا سوار هواپیما می شدند و به سوریه می رفتند. نمی دونید محسن حججی چه حال و هوایی داشت خوشحال ، خوشحال بود... توی ترمینال با خانواده اش خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد؛ اما خانم محسن آقا، خواهرهاش و مادرش پشت سرش گریه می کردند، آخه همه به دلشون افتاده بود که دیگه این بار محسن برگشتنی نیست.
به قول بچه های جبهه و جنگ محسن نور بالا می زد، نگاه ش نشون می داد که قراره به شهادت برسه.محسن آقا به همراه فرمانده شون ، سوار اتوبوس شد و بعد هم گوشی اش رو درآورد و شروع کرد به تماس گرفتن یا پیامک دادن، به کی ؟! محسن به دوستانش و فامیل هاشون تماس می گرفت و از تک تکشون حلالیت گرفت. به تک تکشون می گفت: اگر من اشتباهی کردم، یه وقت حرفی زدم، کاری کردم که شما ناراحت
شدید من رو ببخشید، من رو حلال کنید...
- وصیت محسن آقا
نزدیک نماز صبح بود که اتوبوس نجف آباد به تهران رسید ، محسن آقا از اتوبوس پیاده شد و نماز صبحش رو خوند و بعد هم گوشی اش رو درآورد و شروع کرد پیام دادن به کی؟ به خانمش و بچه اش،
اونجا محسن آقا وصیت کرد و به پسر یک و نیم ساله اش یعنی علی آقا، یک وصیت قشنگ کرد و گفت : سلام بابا جان، سلام پسر گلم، ببخشید بابا جان تو سن کودکی ولت کردم رفتم؛ اگر ما نمی رفتیم به حرم حضرت زینب (س)جسارت می شد. علی جان، بابا من خیلی دلم می خواد تو این راه شهید بشم، خیلی دلم می خواد یک بار قبل از ظهور امام زمان (عج)شهید بشم یک بار بعد از ظهور امام زمان(عج) به خیال خودم می گم این زرنگیه، دوباره برای اسلام شهید شدی.
اسمت رو گذاشتم علی که مولات بشه علی، الگوت بشه علی؛ یک جوری علی وار
زندگی کنی که یکی از سربازهای امام زمان بشی. بدون خیلی دوست دارم، بعضی وقت ها دل کندن از یه سری چیزهای خوب باعث میشه یک سری چیزهای بهتر رو به دست بیاری. من از تو و مامان دل کندم تا بتونم نوکری حضرت زینب (س) رو به دست بیارم. سعی کن یه جوری زندگی کنی که خدا عاشقت بشه، اگر خدا عاشقت بشه خوب تو رو خریداری می کنه .
وای وای چقدر من این وصیت محسن آقا را دوست دارم خصوصاً اونجایی که میگه عاشق خدا بشی....
- پادگاه نظامی
خلاصه بچه ها بعد از چند ساعت، محسن آقا به همراه فرمانده شون سوار هواپیما شد و به سوریه رفتند ؛ اما این بار محسن آقا به طور مستقیم به جنگ با داعشی ها نرفت ، بلکه محسن آقا و اون فرمانده شون به یک پایگاه در مرز عراق و سوریه رفتن، توی بیابونهای بزرگ.
محسن آقا اونجا همراه چندین نفر دیگه مامور بودند تا از این قسمت محافظت کنند تا اگر داعشی هاخواستن حمله کنن باهاشون بجنگند. چند وقتی محسن آقا اونجا بودن، هوا خیلی خیلی گرم بود، آخه تابستون بود . محسن هر چند وقت یکبار می تونست با خانواده اش تماس بگیره و اعلام کنه که من خدا رو شکر سالم هستم. توی آخرین تماس محسن آقا به خانمش گفته بود دارم هماهنگ می کنم که شما به سوریه برای زیارت حضرت زینب (س) بیاین . اینجا من رو هم می بینید و بعد با هم به ایران برمی گردیم ؛ اما اوضاع اونجوری که محسن آقا پیش بینی کردن پیش نرفت.
- نقشه داعش
یک روز دم دمای صبح تقریبا بعد از نماز صبح بود که یک مرتبه داعشی ها به مقر محسن آقا و یارانش حمله کردن ، یک حمله خیلی خطرناک. داعشی ها با کلی ماشین اسلحه و نیرو حمله کرده بودند و می خواستند کلی تلفات بگیرن و فرمانده ایرانی ها رو به شهادت برسونند.
محسن آقا هم که متوجه شد داعشی ها به طرفشون میان ، اسلحه ش رو برداشت و به طرف اونها حمله کرد . یارای محسن آقا شروع کردند به تیراندازی کردن، ناگهان.... ادامه قصه باشه برای قسمت بعد ....
شهادت محسن حججی رایگان
🟠ماجرای اسیر شدن و شهادت محسن حججی به دست داعشیها
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که محسن آقا بعد از کلی تلاش و توسل ، از خدا و اهل بیت (ع)خواست که به کشور سوریه برگرده تا با داعشی ها بجنگه و جلوی اون ها رو بگیره و نگذاره دست شون به حرم حضرت زینب(س) برسه.اما توی یک روز تابستونی نزدیک های نماز صبح بود که یک مرتبه داعشی ها به مقر محسن آقای حججی حمله کردن . محسن آقای حججی و چندین نفر دیگه از رزمنده های فاطمیون، اسلحه هاشون رو برداشتند و به جنگ با داعشی ها رفتند.
- عقب نشینی
تیراندازی شروع شد، از هر طرف صدای تیر و گلوله می اومد، داعشی ها تیراندازی می کردند، خمپاره می زدند، نارنجک می انداختند، محسن آقا و یارانش هم از هر طرف تیر می زدند و با اون ها می جنگیدند ؛ اما تعداد داعشی ها خیلی بیشتر بود. برای همین داعشی ها موفق شدند چندین نفر از رزمنده های
مدافع حرم رو به شهادت برسونند؛ اما محسن آقا به شهادت نرسید. اون ها یک تیر زدند که به پهلوی محسن آقا خورد، محسن آقا دستش رو به پهلو گرفت و روی زمین افتاد . دوستهای محسن آقا که فکر می کردند ایشون به شهادت رسیده، بالای سرش اومدند و دیدند محسن حججی آروم چشماش رو بسته، اون ها فکر کردند محسن به شهادت رسیده برای همین مشغول جنگیدن شدند، جنگ چند دقیقه طول کشید تا اینکه بالاخره مدافعان حرم مجبور به عقب نشینی شدند؛ اما محسن آقای حججی روی خاک ها بی حال افتاده بود. محسن آقا یک تیر به پهلوش خورده بود و کلی خون ازش رفته بود، برای همین بی هوش شده بود .
- دستگیری محسن
داعشی ها بعد از اینکه مدافعان حرم عقب نشینی کردند و رفتند، شروع به گشتن منطقه کردن تا غنیمت ها رو بردارند، تا اسلحه شهدا رو بردارند و اگر چیزهای گرون قیمتی همراه رزمنده ها هست رو بردارند. داعشی ها داشتند منطقه رو می گشتند که یک دفعه دیدند یکی از قهرمان های ایرانی از جاش بلند شد. محسن آقای حججی به هوش اومده بود؛ اما حواسش نبود که کجاست و چه اتفاقی افتاده، بدون اینکه اسلحه ای برداره و با داعشی ها بجنگه از پشت خاک ریز بلند شد. داعشی ها تا چشمشون به محسن آقا افتاد به طرفش رفتند و تیراندازی کردند.
محسن آقا اصلاً حال و احوالش خوب نبود. کلی خون از بدنش رفته بود، لب هاش تشنه ی تشنه بود که این داعشی ها بالای سر محسن آقا رسیدند.بچه ها داعشی ها فکر کرده بودند که یکی از فرمانده های ایرانی رو گرفتند؛ اما محسن آقا از فرمانده ها نبود، اونها محسن آقای حججی ما رو دستگیر کردند و به طرف ماشین های خودشون بردند و بعد هم محسن آقای حججی رو سوار ماشین کردند و به طرف مقر خودشون رفتند .
ای وای، ای وای بچه ها، اگر محسن آقا اون جا شهید می شد، ما این قدر غصه نمی خوردیم؛ امامحسن آقا درست مثل عمه جانمون حضرت زینب(س) اسیر داعشی ها شدند.
- غوغا به پا شد !
این داعشی های نامرد، همان شب یک عکس از محسن آقا توی فضای مجازی پخش کردند. عکسی که یکی از همون داعشی های نامرد ، محسن آقا رو به طرف ماشین می بره. اما بچه ها توی عکس محسن حججی اصلا نترسیده بود، محسن حججی اصلا وحشت زده نبود و برعکس ، یه جورایی اون داعشی ترسیده بود.
بچه ها من خودم یادم هست وقتی این عکس پخش شد، چقدر توی کشورمون ایران اوضاع عوض شد. چقدر اون کسانی که به مدافعان حرم حرفهای بد می زدند و می گفتند: این مدافعان حرم پول می گیرند، از این حرف شون پشیمون شدن . البته یه عده ای هم بودن که همچنان این حرفهای زشت شون رو می زدند، اما خیلی ها فهمیدند که اسیر داعش شدن، چیز راحتی نیست، اگر ده میلیارد هم به خیلی ها بِدَند،حاضر نبودند به سوریه برن و اسیر داعشی ها بشن .
توی کشورمون و داخل خانواده ی محسن آقا غوغا به پا شد، همه نگران بودند، برای اینکه زودتر محسن آقا از دست داعشی ها خلاص بشنه ، همه دعا می کردند.بچه ها یه چیزی می گم شاید باورتون نشه ؛ اما خانواده ی محسن آقا همون شبی که محسن اسیر داعشی ها شد به گلزار شهدا رفتند و دعا کردند که هرچه زودتر پسرشون شهید بشه. چون می دونستند که داعشی ها چه انسان های بی رحمی هستند و چقدر محسن حججی ما رو اذیت می کنند.
- آرزوهای محسن
چند روز بعد یک خبر توی کل ایران پیچید. یک خبری که چشمهای همه ما رو گریون کرد، چه خبری؟!
خبر این بود که محسن حججی به دست داعشی ها به شهادت رسیده، داعش های نامرد بعد از اینکه کلی محسن حججی رو کتک زده بودند، اذیتش کرده بودند و بهش گفته بودند که به اهل بیت(ع) و رهبر توهین کنه، به ایران توهین کنه و محسن آقا این کارو نکرده بود، کلی تلاش کردند تا از محسن آقا اطلاعات بگیرند؛ اما محسن آقا هیچ چیزی به اون ها نگفته بود.
محسن آقا حسابی اعصاب اونها رو خرد کرده بود و هر چقدر اون ها تلاش کردند تا محسن به امام علی(ع)، به امام حسین(ع)، به حضرت زینب(س) توهین کنه، محسن آقا این کارو نکرده بود، برای همین اونها محسن آقای حججی رو به بدترین شکل ممکن به شهادت رسوندند.بچه ها محسن آقا آرزو داشت مثل حضرت عباس(ع) دست هاش از تنش جدا بشه بعد شهید بشه و این داعشی ها این کار رو کرده بودند. محسن آقا آرزو داشت مثل حضرت فاطمه زهرا(س) از پهلو مجروح بشه و بعد شهید بشه و این اتفاق هم افتاده بود . محسن آقا آرزو داشت مثل خود امام حسین(ع) سرش از بدنش جدا بشه و بعد شهید بشه و داعشی ها این کار رو هم کرده بودند.خوش به حال محسن آقا. من نمی دونم بچه ها اون لحظه آخر محسن آقا چی دید و چه صداهایی شنید؛ اما این را مطمئنم که امام حسین(ع) خودشون به استقبال محسن حججی اومدن و او را با خودشون به طرف بهشت بردند.
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست و از آن روز سرم میل بریدن دارد
بچه ها ، بیاین هم مون یه دعا بکنیم
" خداوندا به محمد و آل محمد و به حق خون ریخته شده محسن حججی عاقبت زندگی همه عاشقان اهل بیت(ع) رو شهادت در راه خودت قرار بده.
موارد مرتبط
حضرت زینب کبری (س)
قصه زندگی شهید مهدی زین الدین
قصه زندگی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
داستان هایی زیبا و شنیدنی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی(قبل از انقلاب)
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.