عبدالله بن عمیر کلبی
عبدالله بن عمیر کلبی رایگان
🔴 عبدالله وقتی پاسخ اون مرد رو شنید با اینکه تصمیم داشت بره با کافران بجنگه اما تصمیمش تغییر کرد تا برود با دشمنان نوه رسول خدا بجنگه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
من امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان پهلوان رو تعریف کنم. چی؟ پهلوان یا قهرمان؟ قهرمانی که پهلوان هم بود یعنی بدن خیلی قوی داشت، بازوهای خیلی بزرگی داشت، هیکل درشت، قد بلند، همه جوره یک انسان پهلوون و قدرتمند بود. من می خوام قصه ی زندگی عبدالله بن عمیر کلبی رو تعریف کنم.
عبدالله از کسانی بود که به امام حسین(ع) خیلی اعتقاد نداشت یعنی مثل خیلی از یاران امام حسین جزو شیعیان ایشون نبود ؛ اما مگه می شه کسی بچه ی پیامبر رو دوست نداشته باشه؟ امام حسین(ع) نوه ی پیامبر خدا بودند. هر کسی که پیامبر رو دوست داشت باید امام حسین(ع) رو هم دوست می داشت. عبدالله هم امام حسین(ع) رو فقط دوست داشت ؛ ولی شیعه و طرفدار امام حسین(ع) نبود. حتی جزو اون کسانیکه برای امام حسین(ع) نامه نوشتن هم نبود.
عبدالله یک انسان بی طرف بود؛ نه با یزید و معاویه بود، نه با امام حسین (ع)و امام علی(ع)
یک پهلوانی که همیشه به جنگ با کفار و مشرکین می رفت و اونجا با کافرها می جنگید و خیلی هم از این طریق معروف شده بود. او در لشکر اسلام خیلی طرفدار داشت و همه به عنوان یک پهلوان خیلی بزرگ می شناختنش.
یک روز عبدالله، در کوچه و بازارهای شهر کوفه راه می رفت که یک دفعه دید که مردم شمشیر آماده می کنند. تعجب کرد! این همه شمشیر برای چی؟! ما که اونجا داریم می جنگیم، شمشیر نیاز نداریم. از طرف دیگه می دید یه عده دارند نعل اسب آماده میکنند. تعجب کرد !! این همه سلاح جنگی برای چی؟!
خلاصه که عبدالله از کوفه بیرون اومد که در پادگان نخیله که یک پادگانی بیرون شهر کوفه بود ، دید چندین هزار نفر برای جنگ آماده شدند. تعجب کرد که مگر مشرکان حمله کردند؟! مگه جنگی در پیش است؟!
او پیش یکی از سربازان رفت و پرسید: ای برادر، برای چه آماده می شوید؟ برای جنگ با چه کسی؟
او گفت: برای جنگ با حسین، فرزند فاطمه. او علیه امیرالمؤمنین یزید بن معاویه قیام کرده و حال می خواهیم به جنگ با او برویم.
عبدالله که این رو شنید ، جا خورد. رنگ صورتش پرید. باورش نمی شد که امت پیامبر، دوستداران پیامبر اسلام، می خواهند نوه ی پیامبر رو بکشند. مگه داریم؟ مگه می شه؟! چرا می خواند این کار رو بکنند؟
عبدالله با خودش گفت: به خدا سوگند من همیشه آرزو داشتم تا با مشرکان بجنگم؛ اما اکنون معتقدم جنگ با کسانیکه به نبرد با فرزند پیامبر می روند، نزد خداوند ثوابی کمتر از جهاد با مشرکان ندارد.
می بینید بچه ها، برای همین میگم پهلوان بود؛ برای اینکه زود حق و حقیقت رو تشخیص می داد و تا فهمید یک عده ای می خواهند با نوه ی پیامبرش بجنگند، اون مردانگیش بهش اجازه نداد که بی تفاوت بمونه و ساکت بشینه. آخه امام حسین(ع) کم کسی نبود...
درستکه عبدالله شیعه امام حسین(ع) نبود و برای ایشون نامه ننوشته بود، درسته که طرفدار خاص امام حسین(ع) نبود ؛ اما نمی تونست تحمل کنه که یه گروهی با نوه ی پیامبرش بجنگند و عبدالله بی تفاوت و ساکت بشینه. برای همین به طرف خونه برگشت و ماجرا رو برای همسرش تعریف کرد.
اسم همسرش ام وهب بود. ما دو تا ام وهب در کربلا داریم. یه دونه ام وهب که مامان ، وهب مسیحی بود و یک دونه هم ام وهب که همسر عبدالله بن عمیر کلبی بود.
عبدالله برای همسرش تعریف کرد که چه چیزهایی دیده و شنیده و بعد هم اون تصمیم مهم خودش رو به همسرش گفت. که فوری و با عجله، همسرش در پاسخ به عبدالله گفت: خدا تو را به بهترین راه هدایت کرده است. عبدالله، مرا نیز با خود ببر.
عبدالله و همسرش تصمیم گرفتند تا برند و به کاروان عشق و لشکریان امام حسین(ع) بپیوندند ؛ اما دور تا دور کوفه سربازان ابن زیاد بودند، تعدادشون خیلی زیاد بود؛ اتفاقاً اونها مراقب بودند تا مبادا کسی به یاری امام حسین(ع) بره. برای همین عبدالله و همسرش منتظر موندند تا شب فرا برسه. وقتی شب از راه رسید و همه جا تاریک شد، اون موقع عبدالله و همسرش دو نفری سوار بر اسب شدند و با عجله به طرف کرب و بلا تاختند.
وقتی رسیدند، عبدالله پیش امام حسین(ع) رفت ، تصمیمی که گرفته رو گفت. امام حسین، اون رو به عنوان شیعیان خودشون نمی شناختند؛ فقط می دونستند یه پهلوون بزرگه. خلاصه که عبدالله و همسرش در کربلا موندند و اون روزهایی که لشکریان امام حسین تشنه بودند، عبدالله و همسرش هم طعم این تشنگی رو چشیدند و پای کار حسین بن علی، نوه ی پیامبر موندند. شاید توی این مدت عبدالله با حقیقت واقعی آشنا شد. با اینکه اباعبدالله الحسین، امام واقعی اون هستند، احتمال خیلی زیاد شیعه و یار امام حسین شد، وقتی می دید که امام حسین (ع) چقدر بنده ی خوب خدا هستند و یاران امام حسین بهترین انسان های روی زمینند.
خلاصه که چند روز گذشت و گذشت، تا اینکه روز عاشورا از راه رسید و حالا عبدالله می خواست به میدان برود. عبدالله ی که یک عمر با کفار و مشرکان اون هم بیرون از کوفه جنگیده بود، حالا باید می رفت با یه عده به ظاهر مسلمون می جنگید. برای همین لباس رزمش رو تنش کرد و شمشیرش رو به کمرش بست و منتظر موند تا امام حسین علیه السلام بهش اجازه رفتن به میدون بدهند ؛ اما این وسط دو تا از غلام های عبیدالله بن زیاد به اسم های یسار و سالم که خیلی هم، هیکلی و غول پیکر بودند، توی میدون اومدند و عربده کشیدند و گفتند: آهای حسین، ما آمده ایم تا با حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه بجنگیم، آنها را به میدان بفرست.
امام حسین(ع) وقتی دیدند که اون دو نفر جوون هستند، هیکلی و سرحال هستند؛ اما حبیب و بریر و مسلم پیر شدند و از طرف دیگه امروز تشنه شون هست، یه نگاه به یاران شون کردند تا یک انسان قوی هیکل رو بفرستند. عبدالله تا با امام حسین (ع) چشم تو چشم شد، جلو اومد و از امام حسین(ع) اجازه گرفت ؛ البته حبیب و بریر هم اومدند، اونها نترسیدند ؛ اما امام حسین (ع) بهشون اجازه ندادند.
وقتی عبدالله اومد، امام حسین(ع) فرمودند: به میدان برو و کار آنها را بساز.
عبدالله ، سوار اسبش بود و با سرعت هرچه تمام تر به طرف دشمن رفت. شمشیرش رو در هوا چرخوند و خواست حمله کنه که اون دو تا بچه پررو گفتند: ما تو را نمی شناسیم، باید زهیر یا حبیب یا یک کوفی معروف بیاید، با تو کاری نداریم.
عبدالله به اونها محل نداد و گفت: اما من با شما کار دارم.
بعد هم حمله کرد و کار اونها رو ساخت. یاران عبیدالله بن زیاد که عبدالله رو شناختند و فهمیدند که توان جنگ رو در رو ندارند، چند نفری عبدالله رو دوره کردند. عبدالله هم شمشیر می چرخوند و یکی دو تا از این آدم بدها رو پخش زمین کرد؛ اما این نامردها طبق رسم همیشگی شون از پشت به عبدالله حمله کردند و این دلاور امام حسین رو روی زمین انداختند.
وقتی عبدالله روی زمین افتاد، یک دفعه همسرش ام وهب یک شمشیر برداشت و به دشمنان حمله کرد و با صدای بلند گفت: پدر و مادرم به فدایت ، ای عبدالله، در راه پاک ترین پاکان از نسل محمد بجنگ.
عبدالله تا چشمش به همسرش افتاد ، فوری از روی زمین بلند شد و به همسرش گفت: به خیمه برگرد...
اما همسرش خیلی با غیرت بود، غیرتش اجازه نمی داد که شوهرش رو تنها گیر بیارند . امام حسین(ع) اومدند و همسر عبدالله رو به خیمه ها و پیش خانم ها برگردوندند. عبدالله یه نبرد جانانه کرد و خیلی از دشمنان رو کشت، خیلی از کله گنده های دشمن ها رو کشت و روی زمین انداخت؛ اما از اونجاییکه زخمی شده بود و خون زیادی از بدنش رفته بود، دیگه رمقی توی بدنش نمونده بود و دشمن های نامرد چند نفری بهش حمله کردند و غرق خون عبدالله رو روی زمین انداختند.
همسر عبدالله تا دید شوهر عزیزتر از جانش اینطور روی زمین افتاده، فوری و با عجله بالای سر عبدالله دوید و سرش رو توی دامنش گذاشت و با چشمانی گریان گفت: بهشت بر تو گوارا باد، ای عبدالله.
اما یک دفعه یکی از غلام های شمر از راه رسید و با یک میله ی آهنینی، محکم به سر همسر عبدالله، یعنی ام وهب زد و اینطوری بود که ام وهب ،کنار همسر پهلوان و قهرمانش در روز عاشورا و در دشت کربلا به شهادت رسید.
موارد مرتبط
قصه نافع بن هلال
قصه اباالفضل العباس
ابوثمامه صائدی
قصه عابس شاکری
رباب همسر امامحسین(ع)
یزید بن ثبیط عبدی
ضحاک بن عبدالله مشرقی
برادران حضرت عباس (ع)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.